پس از سلام ...
به شب نشینی واژه های خیسم خوش آمدید !
گفتم خیس از آن جهت که دلتنگتر از خودم هستند ... از شما چه پنهان ،مدتی است غزلک به ناز طبیبان هم تن در نمی دهد .اطباء متفق القولند : تارهای صوتی اش پاره شده ،حنجره اش زخم برداشته و راه گلویش تقریبا بسته شده ! آورده ام اینجا به نگاه مهربانتان دخیل ببندم شاید خدا خواست و ...
اما ... حرف اول و آخر اینکه ...
مدتها می شود که مهمانی واژه هایم بی حضور ش ع ر برگزار می شود ... مدتها می شود که بیشتر می خوانم و کمتر می نویسم ... مدتها می شود که ش ع ر هم مرا جیغ نمی کشد ... مدتها می شود از همه نشستها و کارگاه ها و انجمنهای شهر دورتر شده ام ...اما...
حالا که دنیای مجاز را حقیقی تر از واقعیت یافتم ، همسفر لحظه هایم شوید و یاریم کنید که باشم !نه آنگونه که هستم ... آنچنان که باید ،باشم !!!
از گذشته ترین لحظه هایم شروع می کنم که مدتهاست غزلک ، طفل گریزپای من شده ... لطفا از منظر کارشناسانه تان بگذرانیدش ... تا آموختنی ترین لحظه ها را نفس بکشم ...
پیشاپیش از وقت و حوصله ای که به خرج می دهید صمیمانه تشکر می کنم و دستان مهربانتان را به گرمی می فشارم ...
وقتی نفس بریده به پایان رسیده ام
یعنی که جان ندارم و بی آن رسیده ام
برگرد پای من نرسیده است سرنوشت
از بس دویده ام که پریشان رسیده ام
اما سراب بود ... همه شکل آب بود
انگار باز هم به بیابان رسیده ام !
از آن همه... نیایش و... نذر و... دعا و... ورد
تنها به سوگواره باران رسیده ام!
تقدیر خسته از من و من خسته تر از آن
من درد می کنم ،به استخوان رسیده ام
دیگر چه فرق شیخ که"من" دیو یا دَد است ؟!
وقتی به آخر خط "انسان"رسیده ام !!!
**************************
هنری میلر : سرنوشت آن است که پیش بینی شده و انجامش می دهید ، تقدیر چیزی است که مجبور به انجامش هستید !
طاق نیلوفری لحظه هاتان غزل باران عشق و امید ...![]()

